احمد شاملو شبانه های سپيد احمد شاملو
خوش آمدید
م.مهر

صفحه نخست
تماس با من
نویسندگان وبلاگ م.مهر
آمار وبلاگ
  RSS 2.0   لوگوی دوستان پرشین وبلاگ

تردید واژه برای سروده شدن یا حبس؟؟؟

خواب می رباید ز چشم گندمزار
گل بوته های فراموشی
دشت مبهوت سکوت
چشمه های جوشان غرقه در خاموشی

.......................

بودن در خرابه؟؟؟ ماندن در ویرانه؟؟؟ رفتن به سوی ؟؟؟

تردید واژه برای سروده شدن یا حبس؟؟؟

تردید نگاه از ترس خیانت؟؟؟

تردید در عمق فاجعه؟؟؟جایی که چشمان به ظاهر مظلوم دختری عریان رازی را میبلعد در خویش؟؟؟

بی آرزو چه می کنی ای دوست؟؟؟

م.مهر

 

 

 

 

پيام هاي ديگران ()        link        سه‌شنبه ۱٥ دی ،۱۳۸۸ - م.مهر
برای دختری که کشته شد

چشمه جوشان خون

از دهانه کوه استوار عشق و دوستی

در پیش چشمان مبهوت پدری عصیان زده

ماتمی در طول لحظه بر جان بی جان دختری از جنس آفتاب

فریاد های بی امان پدر .........

دریغ از آخرین نگاه گره خورده او به چشمان عابران که کمک وارانه زندگی را می طلبید

آخرین نگاه به دستان کدامین انسان گره خورد؟؟؟

دستی که بر ماشه می ساید خون را تا به کجا دنبال می کند؟؟؟

م.مهر

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۳۱ خرداد ،۱۳۸۸ - م.مهر
بمان

اجزاء دروغین جسمم در حاشیه بندی های تو به واقعیت میگراید

با چشمانت مرا به آسمان هدیه ده

تا باور خیال انگیز عشق پیمایش راهم گردد

بمان در کنج اضطراب من که

نبودت مرا به نیستی می خواند

شب و روزت را به من بسپار تا لحظه لحظه از آن بی وزنی خورشید را بیافرینم

تو را به مهمانی آغوشم می خوانم تا بی کران عالم پندار

دردانه محبوب گلهای بارانی

بانوی هزار قطره من

تو را به مهمانی آغوشم می خوانم تا مرز آرامش خیال

خوبی ها از نام تو شکوفا میشوند

بانوی هزار شکوفه من

و سهم من نگاهی گذران از پاییز لحظه هاست

تا در خیل عاشقان مست

هوشیار غم تو باشم

سرضرب نت غم تو کافیست تا برای تمام اعیاد مرثیه خوان شانه های بی سر گردم

و

تو خاموشوارانه بنشینی به تبسمی کنایت آلود

آیینه ها را بشکنی

تا تمامی تصاویر زیبای هستی به نیستی روی آورند

بمان بانوی مهر ماه

که آشتی به بوی تو پیوند دارد

بمان

م.مهر

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ۱٠ شهریور ،۱۳۸٧ - م.مهر
سر شب های عصیان وار

سر شب های عصیان وار

----------------------------------

خرابه های این عسرتکده به لای لای شبانه تو آباد گشت

ببین که چگونه شکوفا شده شاخه های خاکستر جنگل

چرای دریغ مهرت ... راز جهان هستی

رسد باران تو در حال مستی

سرتو در آیینه چشمها جوشید تا کیمیاگر تخمیر ثانیه ها باشم

هستی من مخمور مستی تو

بانوی همیشه خمار من

م.مهر

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٧ تیر ،۱۳۸٧ - م.مهر
 

آیینه خاموش شب گم گشته سایه سار درد

در فراسوی فصلها به کنجکاوی هذیانش لبخند میزد

و درین چهار راه بی روزن

اولین خانه را قدم رها کرده

به شکفتن چشمانت بر می خیزم

گرمای سبز آغوشت را قطره قطره در کلبه دوم می جوشم

گام سوم : سستی امواج تار و پود تو گلبرگ های لبخند را به زردی می نواخت

و در فرار از سردی اساطیری تو تا بی نهایت نور سقید در چشمانم جاری

کدامین فصل را تو نشان داری که ابلیس اینگونه بر تو می بالد؟

م.مهر

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٧ - م.مهر
 
به خون درآید دستانی که فشردن چشم را می اموزد

تقدیم به نگار برای زیبایی شعرهایش

خون خفیفی از جنس خشکسالی های مکرر

آشتی باران را می طلبد

هنگامه وداع

در سرای محمل گونه فصل

دور دستها پیدا

غرق در دود

سجده گاهی خالی از سکنه

شهر در عبور هاله های نور

غرش جاری در نگاه های کور

خدایگانی از هرزابه عبور

میشوند خموش به نگاهی

و در لحظه تو

سجود شنیده میشود

نور می دمد

چشم می بیند

خدا زنده می شود

م.مهر

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٧ - م.مهر
 

به خاطره می ماند خاطرات سرد تنهایی

خونش جاری اما نه بر خشم طوفان وار

مینگارد عاشقانه های کودکی

نشنیده به نگاهی سیرم از وی

و به دیده صدایش که نیست

و بر جنبش هر خاک ..... نامی فرو میرود در خویش

م.مهر

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٢۱ بهمن ،۱۳۸٦ - م.مهر
 

باز در حجم زمستانی سردی دیگر... سایه گسترده شبی دیگرو دردی دیگر

 شب نفرین شدهء رآیت یلدا بردوش... شب ننگ علم كشتن مزدا  بر دوش...

 شب آشفته شبی شوم شبی سرگشته... شبی از سردترین قطب زمین برگشته....

 امشب از مملكت زاغ وزغن می آیم... از لگدمال ترین سمت چمن می آیم..

. گفتنی ها همه راز است ولی خواهم گفت... شرح این قصه دراز است ولی خواهم گفت

 ...من فروپاشی اركان وقا را دیدم.... خوش ندارید ولی اشك خدا رادیدم

..... چه چمنها كه نروئیده پریشان كردند ....چه خدارا  كه فدای دوسه من نان كردند

.... چه لطیفان كه به پیران حبش بخشیدند.... چه ظریفان كه به مشتی تن لش بخشیدند

 ....همه رادیدم ودر بسترخون خوابیدم ....این حكایت تو فقط میشنوی. من دیدم..

... شهررابادهن روزه به دریابردند..... كوزه بردوش به دریوزه به صحرا بردند.

.. آشنا مردی وغیرت  به اسارت رفته.... خم نه پیمانه نه میخانه به غارت رفته

... دیده آماج كلام است قدم بردارید.... سینه تاراج خزان است قلم بردارید.

.. تا به كی زخم زبان رخنه كند درتنمان ....وبه جائی نرسد خون جگر خوردنمان .

...كم به این ورطه كشاندند وتحمل كردیم.... كم به ما آب ندادند ولی گل كردیم

...كم پراكنده شدیم از در درهای بهشت ....به گناهی كه نكردیم وقلم زودنوشت .

..كم تورادرملاءعام ملامت كردند.... كم نوشتیم ونخواندند و قضاوت كردند .

....ترك این طایفه كن حلقه به گوش دل باش .....تو سلیمانی واین ران ملخ ؟؟عاقل باش

..... به سر خانهء اجدادی خود برگردیم ....شهررسواست به آبادی خود برگردیم...

. حالی از عقل درادشت جنونی هم هست.... وینطرف ورطهء آغشته به خونی هم هست.

.... فخربازی یله كن روز نگونی هم هست... (یوم لاینفع مالی وبنونی هم هست).

.. ننگمان است سرازباغ بدر بردن تو.... ازكس وناكسشان سنگ طمع خوردن تو

... مرد مگذار تو را رام ونمك گیركنند... برسرسفرهء اربابی خود سیركنند

 ....تشنه ای باش بمیروسراین كوزه مرو ....كوزه بشكن دهن روزه به دریوزه مرو.

... هیچ پرسیده ای ازخود كه جلودارت كیست ....در بیابان عطش قافله سالارت كیست .؟؟

...چهره پوشی كه به نام من وتو آدم كشت.... مرگ موشی كه فشاندیم وفقط گندم كشت

...این خوارج همه راغرق ریا میبینم.... برسر نیزه نه قرآن كه خدا میبینم..

.. درشب ننگ قلم گمشده احساس كه هست ....درصف  جنگ علم گم شده عباس كه هست.

.. شعر پیراسته تقدیم فلانی نكنیم.... رخنه دردین خود ازبیم فلانی نكنیم.

.. آلت دست فرودست تر ازخودنشویم.... نردبان دوسه تن پست تراز خود نشویم

....ای مسلمان یل ناموس پرست خودباش.... گبر اگرمیشوی افسار به دست خودباش.

... بذراحساس دراین وادی مشكوك مریز.... قیمت دّر دری درقدم خوك مریز

... برحذرباش ازاین طایفه پیمان شكنند ...میهمانند به سر سفره نمكدان شكنند

... دردها سربه هم آورده خدایا چه كنم ...مثنوی واژه كم آورده خدایا چه كنم.

.. هربیابان زده مجنون شده یارب مددی... قاف تا قاف جگرخون شده یارب مددی

....یابزن ازلب این قوم به دل دهلیزی.... یابرانگیز دراین طایفه رستاخیزی

..... شاید این چوب سترون گل امید شود ........وین شب یائسه آبستن خورشید شود ..

شاعر گمنام 

 

پيام هاي ديگران ()        link        دوشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٦ - م.مهر
 

تا اخرين لبخند زمان بر شيار هاي خاك جاري باشد

سياه پوشان اين درديم

كه ابر وار بر اين لاشه پهناور

به چرخش در امديم تا هم پيمانه لاشخوران باشيم

شكننده تر از خواب زمستاني پروازي را به ياد داريم كه گويي

 در بطن تاريخ نهادينه گشته

سرخي اتش  جاري بر زبان

لطافت سنگ بر دل و جان روان

و درد قفا گشته در هجران

گرمي دستانم را به اشتي زمين و اسمان هديه دادم تا اين مجال

جايگاه ابدي تو باشد

و قطره

قطره خون لخته خويش را نوشاب دريا

تا گذر گاه تو باشد

به سوي شهر ياد ها

كه در انجا فراموشي ميسر

م.مهر

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦ - م.مهر
 

شومی بختت را که بر دامان طبیعت گرداند؟

که بدین گونه همه صدای سازت به نجوای پرندگان ماند

در کسوت کدامین ستاره فرود امدی؟

که شاهدان قلم به دستت زنجیر آوارگان را بستند

و خدایگانی از اقلام فرومایگان

خویش را بهانه وجود بی پایانت می دانند

سستی روح مرا و آبگینه چشمان تو

جویباری از غم بودن بپا می کند

تا به طوفان در آید

همه درد های نهفته

و سکوتی در پایان کار

م.مهر

پيام هاي ديگران ()        link        یکشنبه ٩ دی ،۱۳۸٦ - م.مهر